دوتایی

یادگاری دوران دوستی

 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۸
 

گاهی چقدر نوشتن سخته!

چقدر سخته که بخوای نگاهتو،حرفای توی دلتو بنویسی ولی نشه!هرچقدر هم که نویسنده قهاری باشی گاهی این حس بهت دست می ده و کاریش هم نمی تونی یکنی!من امشب ١ همچین حالی دارم!

نمی تونم بنویسم،خیلی حرفها هست که دوست دارم بگم ولی نمی شه!نوشته نمی شه و می مونه تو دلم و ...

فقط ١ چیزی بگم و برم!من خیلی خیلی خوشحالم که صدرا خوشبخته،که صدرا ١ زندگی خوب داره و عاشقانه داره با همسر و نی نی نازش زندگی می کنه...برای من همین کافیه!


 
 
 
نویسنده : صدرا - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۳
 

ساقی راست میگه 

توی این رابطه عاشقی خیلی بزرگ شدیم

شاید قبل از این عشق با بعدش از لحاظ فکری 15-20 سال اختلاف سن داشته باشیم!!!

الان که از هم دوریم بعضی وقتا بیشتر از اون موقع که با هم بودیم به رابطه مون فکر میکنیم..

تازه الان دیدارامون خیلی محدودن، شاید سالی 1 بار

من ازدواج کردم ساقی هم داره ازدواج میکنه.

حالا بماند چرا با هم ازدواج نکردیم (که شاید بعدا سر یه فرصت بگیم جریانشو)

اما هنوز به یاد همیم و این قشنگش میکنه.

یه رابطه عاشقانه پایدار...


 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۳
 

روزهای خوبی که دیگه تکرار نمی شن،این همه مدت گذشته و من و صدرا هنوز بهشون فکر می کنیم.

روزگار بازیمون داد،ما هم مثل عروسک تو دستای بازیگردون زمونه چرخیدیم و چرخیدیم.

گاهی نوشتن از اون روزایی که گذشته خیلی عجیبه،اما باید بدونید که اون روزا با همه سختی هایی که داشت قشنگ بودن،خیلی قشنگ.سخت بود ولی من دوستشون داشتم با همه عذابی که کشیدم...

گاهی به خودم می گم چرا اینجوری شد؟!چرا نشد که ما با هم باشیم و در کنار هم بمونیم؟!دلیل این همه سختی و عذاب چی بود؟!آیا همه اونایی که عاشق می شن اینقدر بلا سرشون میاد؟!

فقط ١ چیزی و خوب می دونم،می دونم که این عشق مارو بزرگ کرد!خیلی بزرگ شدیم تو مسیر عاشقی.خیلی چیزا یاد گرفتیم.خیلی ها رو شناختیم و مهمتر از همه همدیگه رو شناختیم.

من این عشق رو دوست داشتم و دارم تا همیشه...


 
 
ما دو تنها
نویسنده : - ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٢
 

یادش بخیر

اواخر شهریوری بود که اولین بار ما دو تا(صدرا و ساقی)همدیگه رو دیدیم...

اون موقع فقط قرار بود با هم دوست باشیم

اونم فقط در حد ایمیل شاید هم هر از چند ماهی یه دیدار کوچیک

اما یواش یواش دیدارهامون بیششتر شد تا جایی که تقریبا هر روز اگه همدیگه رو نمیدیدیم انگار یه چیزی گم کرده بودیم

توی این دیدارهای هر روزه آروم آروم عاشق هم شدیم...

با اینکه میدونستیم هیچ وقت به هم نمیتونیم برسیم اما دل این چیزا سرش نمیشه که!!!

بعد از ۴ سال هنوز عاشقانه همدیگه رو دوست داریم اما عشقمون جاودانی شده.

میدونید یعنی چی؟؟

یعنی به هم نرسیدیم و عشقمون همونطور آسمونی مونده..

سخته کسی رو دوستش داشته باشی اما مجبور باشی برای دیدنش به همه عالم و آدم دروغ بگی که نکنه کسی بفهمه شما دو تا با هم هنوز رابطه دارین!

مگه نه؟؟؟