دوتایی

یادگاری دوران دوستی

....
نویسنده : - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٦
 

قبلا گفته بودم شاید سر فرصت بگم چرا من و ساقی مال هم نشدیم..

الان یهویی دلم برای ساقی تنگ شده بود که اومدم اینجا

برای همین گفتم شاید اگه خاطرات رو یادآوری کنم برای خودم شاید دلم کمی آروم بگیره

اون زمان که ما با هم تازه دوست شده بودیم ساقی یه خواستگار سمج از فامیل داشت که خانواده ساقی هم متاسفانه شدیدا موافق بودن با ازدواجشون, ولی متاسفانه من اصلا شرایط پا پیش گذاشتن رو نداشتم.. تازه شم به خاطر اینکه ساقی 3 سال از من بزرگتر بودم میدونستیم نه خانواده من موافقت میکنن نه خانواده اون..

خلاصه با کلی ناراحتی و گریه زاری ساقی خانم نامزد کرد و ارتباط ما کمتر شد..

گذشت تا اینکه خانواده من با جدیت افتادن دنبال زن دادن من..

از اونجایی هم که ساقی نامزد کرده بود به پیشنهاد ساقی من هم نامزد کردم..

هنوز یک ماه از نامزدی رسمی من نمیگذشت که نامزد ساقی شروع کرد به نشون دادن اصل خودش..

سر هر بهونه بیخودی ساقی رو میگرفت زیر باد کتک!!!!

اما این آخر ماجرا نبود...!!!

کمی بعد گندش دراومد که آقا قبلا تو آلمان یه ازدواج دیگه داشته و هنوز هم با اون خانم رابطه داره و ساقی خانم ما همسر دوم ایشونه!!!!!!

این شد که خانواده ساقی افتادن دنبال کارای طلاق..

اما حیف که دیر شده بود و نامزدی من به خاطر شرایط خاص خودش قابل به هم زدن نبود, تازه ساقی به عشقمون قسمم داده بود که نامزدیم رو به خاطر اون به هم نزنم...

خلاصه طلاق ساقی همانا و عقد من همان...

 

 

 

از اینکه به هم نرسیدیم خیلی ناراحتم اما اصلا پشیمون نیستم چون با کسی ازدواج کردم که واقعا دوستش دارم..

الان هم ساقی با کسی ازدواج کرده که میدونم کاملا حواسش به ساقی عشق من هست و نمیذاره آب تو دلش تکون بخوره..

شاید کمی پرچونگی کرده باشم اما این ماجرای ما بود..

هر چی هم دلتون میخواد به من و ساقی حرف بزنید و بهمون توهین کنید اصلا مهم نیست چون به نظر خودمون راه درست رو انتخاب کردیم..


 
 
...و باز هم دلتنگی
نویسنده : - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢٢
 

این بار که دارم اینجا مطلب مینویسم دیگه نمیدونم ساقی میخونه یا نه..

تا پست قبلی مطمئن بودم میخونه..

دلم براش خیلی تنگ شده...

خیلی خیلی...

برای یک لحظه دیدنش حاظرم هر کاری بکنم..

فقط یک لحظه..

حتی به شنیدن صداش هم دلخوشم...

یاد روزایی که 24 ساعته با هم در ارتباط بودیم به خیر

پیاده رویای 3-4 ساعته..

یاد رستوران گردیامون...

یاد ...

دلتنگم تا...


 
 
باز هم دوری
نویسنده : - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱۱
 

یک سال پیش ساقی رو دیدم...

خیلی دل تنگ هم بودیم اون موقع...

الان یک سال گذشته...

دلم براش تنگ شده...

دل اونم برام تنگ شده؟؟؟

اما....

میدونم دیگه نمیتونم ببینمش...

شاید تا همیشه...

شاید تا ابد...

اما...

دوستش خواهم داشت همچون اولین دیدار...

تا همیشه...

تا ابد...


 
 
دیداری بعد از 3 سال
نویسنده : - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٦
 

چهار شنبه ای که گذشت روز خیلی قشنگی برای دوتامون بود...

بعد از 3 سال همدیگه رو دیدیم.....

2-3 ساعتی با هم گذروندیم...

عااااااالی بود


 
 
یاد روزهای قدیم...
نویسنده : - ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢۳
 

چقدر روزهای کودکی زود می گذره و آدم زودتر از اون چیزی که فکرشو می کنه بزرگ میشه...

دلم برای بچگی هام تنگ شده...

دلم برای دنیای بیخیالی های صادقانه تنگ شده...

امروزم رو دوست دارم.دنیای قشنگ با تو بودن رو دوست دارم،اما گذشته ها هم گاهی برای آدم حسرت دارن،چرا که بعضی وقتا به این نتیجه می رسی که از اون زمان ها خوب استفاده نکردی...


 
 
یاد دیدار
نویسنده : - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٧
 

نمیدونم چه سری توی اولین دیدار هست که هنوزم از اونجا که رد میشم یه بوی غریبی توجهم رو جلب میکنه!

دیروز از اونجا با تاکسی رد میشدم توی ترافیک یهو یه بوی غریبی به مشامم خورد سرمو بلند کردم دیدم همونجاست که بار اول همدیگه رو دیدیم!!!

جالبه نه؟؟


 
 
چشمهایت
نویسنده : - ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٤
 
شعرهایم را میخوانی ...میگویی پیچیده است،قبــــول !
امـــا ...مــن فقط ...چشــــم های تو را مینویــسم ...
تو ساده تر نـگـــاه کــن...

 
 
عروسی ساقی
نویسنده : - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٧
 

خیلی خوشحالم...

چهارشنبه ای که گذشت عروسی ساقی بود...

عشق ما هم برای همیشه به یه خاطره قشنگ  تبدیل شد...


 
 
← صفحه بعد